حرف دل زورقی پر شور ، در تلاطم ناهموار دریایی مغرور ، رو به جلو . در پی جزیره ای نزدیکِ دورافتاده . زورقی که شاید هیچ وقت تصور خواهش بی وقفه دریا را در سر خود نمی پروراند ، ولی هر لحظه بودنِ آن بی انکار بود . سنگینی زورق ، هیچ تاثیری در رها شدن دریا و نامربوط شدن آن جزیره نداشت . زورقی که حتی پوسیدگی تنش ، در راه بس دشوار این جزیره تردیدی در ادامه هدفش نداشت . . . . . من آن زورقم . طالب جزیره ای دورافتاده در آن سوی تو !
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 11:4 توسط مجذوب |
حرف دل تازگی ها ، سادگی های پر زرق و برق اِدراکم را در پس پنجره اتاقم ، کنار آن ساعت قدیمی به ارث رسیده ، کنار آن شمع دانی های خاموش ! جا می گذارم . چند وقتیست هیجان مغزم به مرز ایستایی خویش رسیده است ، نقطه صفر . راحت تر بگویم ، حس پرتنش زای درونم به سردی گرائیده همچون نفس باز ایستاده یک آدمک برفی در غروب سخت زمستانی . او می داند ! او می فهمد ! اوئی که هیچ گاه کنارۀ انتظار من ، درکی از موجودیت آن نداشته . تازگی ها ، انگارهای من نیر نقش یقینی سفت و سخت را بازی می کنند . انگاره هایی که شاید در پس هیچ یک از گوشه های اتاقم هیچ جایی برای گذاشتنشان ندارم . تنها او می داند !
+ نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 13:48 توسط مجذوب |
حرف دل باز در پياده روی شلوغ هر روزه خیابان پائینی ... و باز آن پیرمرد آشنا ، آنی که بساط کفاشی اش را از سر نیاز در کناری پهن کرده بود . از فرط شیک پوشی مردمان ، زانوانش را در آغوش گرفته بود و دستانش بر زیر چانه چروکیده اش خودنمایی می کرد و با نگاهی خسته به انتهای پیاده رو زل زده بود و گاه هم دنباله روی قدم های ریز و درشت آنان بود . تنها کفش های خاکی و مشکوک به پارگی ! می توانست خط ممتد نگاهش را بر درازای پیاده رو به حرکت وا دارد و تا پیچ ناگهانی مسیر همراهی کند . او به من نگاهی نکرد ! آن طرف تر هم جوانکی از فرط فریاد های بی شمار در حراج گذاشتن عینک های آفتابی اش ، با دهانی خشک شده و پیشانی پر عرق . ( به خود می گویم ای جوانک در چه فکری ، این آدمیان خود عینکانی دودی بر چشم دارند ! ، فریادهای تو بی ثمر است ) به راه نزدیک دور شده ام ادامه می دهم ...
+ نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 15:54 توسط مجذوب |
حرف دل سیاهی های مغرب انتظار را در واژه های تسخیر يافته درونم مچاله می کنم تا به آغاز طلوعی دیگر رجعتی دوباره را چشم باشم ! و باز در هیجانِ بازاریِ دنیا به قلبی تا کمر تا شده بر می خورم که تا سپیدی محض برایش راهی نمانده . به تندی از کناره مرطوب مغزم رد می شوم تا به خشکی مهمان شده تفکراتم برسم که باز ، نشانی از گفته های ایمانی ، صداهای لاهوتی ، پروازهای پر شوق پرستوها و درختان پرقامت باغ کناری را در لابه لای جستجوهای خویش شکار کنم ! هیس ... می دانی ... ؟ بیدار شدن او را که می شنوم ، ناگهان کوهی از لبریزی های شاپرک ، قل قل سماور ذغالی مادر بزرگ و خنده های پرمعنی به درونم سرازیر می شوند . و باز دوباره های تو ... به دوباره های تو آویزان می شوم !
+ نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 9:11 توسط مجذوب |
حرف دل صداقتی را می توانم حتی در میان پلک های به هم چسبیده ات بیابم که شاید در میان گفته های روشن آدمکان تاریک هر روزه نتوانم ! اوج شگفتی ام را زمانی می توانی هم ردیف ابرکان خالی بادکرده بیابی که سوسوی چشمان سبر رنگت را روبروی مردمکان انتظار من بگذاری .
+ نوشته شده در شنبه 30 خرداد1388ساعت 8:32 توسط مجذوب |
حرف دل نزدیک پنجره .... همان همیشگیِ همراه ، آن کهربای هندسی ... ( قرب و منزلتش برایم فراتر از یک پنجره است ) . باز مهمان اتاقی هستم ، با قاب های ریز و درشت و بالا و پائینی که فرقی با خاطره های من ندارند ! خاطره هایی که خود را قلاب وار به دیواره استخوانی جمجمه ام آویزان کرده اند ! بر روی مبل چرمی بزرگی جای گرفته ام که انگار در حال بلعیدن منست . و من به ناچار مجبورم به دیوارهای اطرافم خیره شوم و با دستانم همچنان خود را بالا نگه دارم . مدتی گذشت . سوار بر انبوه تفکراتی که هر کدام تنها لحظاتی از ماندنم را در کنارش تداعی می کرد ، مرا به انبوه پر تلاطم امواجی برد که افقی نا معلوم انتظارش را می کشید . زمان را از یاد برده بودم ، نسیمی خنک ، سراسیمه مرا به سویی کشاند . خندیدم از سر نیاز ! صدای به هم خوردنِ یخ هایِ شربتِ همیشگیِ ! توی لیوان ، با هر بار قدم برداشتن آهسته ، روی فرش های دست بافت بوم گلی چیده شده کنار هم ، جورچینی را در ذهنم ترسیم می کرد که انگار نمی خواستم هیچ وقت نزدیکیشان بر هم بریزد ! روبرویم نشست . صورتش تمام لبخند بود . حالت چشمانی که هیچ گاه نمی خواستی بسته بماند ، با هر خنده ای ملیح ، چین ملموسی بر کناره صورتش هویدا می شد که می توانستی بی اختیار آن را جزء زیبائی هایش بدانی . با تعارفی شیرین ، لیوان خنک شده عرق کرده را با یک نفس نوشیدم . ساعت بی قرار ، هجومی دوباره را به عضلات فرمان پذیر من دیکته می کرد . . . . باید بروم ...
+ نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 15:34 توسط مجذوب |
حرف دل پیش خود ، در دلم آرام می گویم ، " تو که نیستی تا نجواهای دل شورگی ام را در کوره راه های ناچاری بشنوی . " سرم را از روی کاغذ بیچاره که با اشک هایم او را محکوم به داشتن ورم هایی دل نشین کرده ام ، بلند می کنم تا باز منحنی های تازه روئیده پیشانی ام را در هوس نگاهی دیگر ، از دید بگذرانم . دوباره سنگینی حرف هایم سرم را روی کاغذ به آهستگی سوق می دهد ...انگار زمانی که سرم را رو به پائین به سمت کاغذ خط چینِ خط خطی شده فرود می آورم ، آن سیمائی که در آئینه روبروئیست ، از خنده های ریز ریز ، دهانش را می گیرد که نکند شاید ! خنده اش مزاحم نوشتنم شود ، سرم را به سمت او می گیرم ولی باز با چشمانی باز و آشنا نگاهم می کند ، باز خیره می شوم به چشم هایش ... از نگاه های او چیزی نمی فهمم .... چرا می فهمم .... ولی طاقت بازگفتن ندارم . او خود همه چیز را می داند . همه چیز . چه خوب می تواند فکرم را بخواند ، فکر کن چه راحت توانستم اشک هایش را در بیاورم . دلم برایش می سوزد ! . . . هیچ می دانی !
+ نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 12:22 توسط مجذوب |
حرف دل - پنجره ای باز و بیرونی روشن . - هوایی باران زده و نمناک . - بوی خوش شکوفه . - نسیمی خنک و پوست نواز . راحتی نشستنم را تماشا می کنم ، به دستانم که محکم دسته صندلی را چسبیده اند . باز از شیشه می گذرم ! و خاطرات بیرونی را در تور افکارم به دام می اندازم و باز می گردم . سرم سنگین شد ! - به صدای تیک تیک ساعت خیره می شوم . - در فکری مطمئن به سر می برم . بدنم سرد می شود . می بندمش زود . به خود می آیم . - پنجره ای بسته و درونی روشن !
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 9:50 توسط مجذوب |
+ نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 16:0 توسط مجذوب |
حرف دل بی اختیار ، خیره شده بودم به سه تاری که مدت زیادی خود را آویزان شده از دیوار می دید . دلم به حال تنهائیش سوخت . به سویش روان شدم . به آرامی او را از بلندای دیوار به پائین کشیدم و در آغوش خود جایش دادم . خوب نگاهش کردم . به راستی دلم برایش تنگ شده بود . انگشتانم را لابه لای سیم هایش می کشیدم . میان سیم های زیبای طلائی اش . نوازشش می کردم . هنوز انگار زبان محبت و لمس را می فهمد . هنوز در جواب نوازش هایم ، لبخندی گوش نواز سر می داد . بوسیدمش . نگاهم می کرد . او را از غبار چندین روزه فراموشی ام پاک کردم . انگشتم را بی واسطه مضراب ، تنها با اندک ناخنی روئیده به محض تنها صدایی خوشایند بر روی طلائی های زیبایش لغزاندم . می نواختم بی کوک . اشک هایم دانه دانه می ریخت و مرا مجاب به ادامه رفتارم می کرد . یاد روزها و شب هایی می افتم که برای عزیزترینم می نواختم ...... ناخودآگاه ذهنم آهنگی را می نوازد که او دوست می داشت . می دانم کنارم نشسته . خوب می دانم . تمام سطح چوب خیس شد . با آستینم خشکش می کنم . سکوت می کنم . با چشمان خیسم تمام قد و بالایش را می پویم . بند بند زیبایش را . با انگشتم مُهری را که به رسم وفاداری خالقش بر رویش داغ نهاده است را لمس می کنم . همچون داغ رفتن تو بر دلم . انگار گریه ام پایانی ندارد . انگار او هم مرثیه ای تازه می نوازد . گریه ام رنگی تازه به خود می گیرد . رد اشک هایم ماندنی شد بر روی گونه هایم . بر روی خاطراتم و بر روی پوست چوبی اش . . . ( خدایا تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری ، شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن )
+ نوشته شده در دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 16:35 توسط مجذوب |