حرف دل کم کم به سال روز رفتن تو نزدیک می شوم . به عاشورایی که از سر اتفاقی روحانی ، مقارن با رفتن جانسوز تو شده است ! رفتنی تند و یک جا . رفتنی سخت و معصومانه ......و من ماندم . این سنگینی تن من هماره خود را بر من اجبار ساخته است . چقدر جای تو خالیست ! حرفی نیست . ملالی نیست . غمی نیست ... جز دوری شما ! می گویم شما ، چون مدتیست به ندیدنت عادت کرده ام . آنقدر دور شدی که تبدیل به شما شده ای . این را می گویم تا بدانی عمق تنهایی من چقدر شده . باشد که دلت حتی برای لحظه ای ، برای منِ تنها بسوزد . مدتیست یک رنگی دیوار انتظار روبرویم به بلندای بیش از حد خویش رسیده است . آنقدر که گاهی به آسمان و خورشید هم سلام می دهد ! هیچ می دانی ، برای سلامتیت نذری به دل گرفتم . نذری که می دانم تا پایان عمرم هیچ گاه ادا نخواهد شد !
+ نوشته شده در یکشنبه 29 آذر1388ساعت 10:28 توسط مجذوب |
حرف دل تند تند قدم برداشتن به اجبار بی شوخیِ عقربه های دیجیتالی ساعت مچیم . هن هن های طولانی خس دار به واسطه تندی تپش قلبی که سالیانیست از طلوع پر تلاطمش می گذرد . ُسر خوردن های چندین باره به دلیل صاف شدن ته کفش های دوست داشتنی ام . گذر از پارک میانه راه . با اون نَمِ همیشه دوست داشتنی اش . عبوری آرام از کنار نیکمت های مهربان سنگی و سرد . در هر حال جستجو در پی کمی آرامش . هایی می کنم از پی تفننی زیرکانه که زود مرئی بودنشان را از یاد می برند . چه پائیزی ! این را در دل می گویم . که می شنود جز خودِ صبورم ! کناره های رنگی روی شمشاد های همیشه سبز و مغرور حاصل از ریزش برگ های نارنجی و زرد . فرود اضطراری کلاغ های سنگین پیر یکی پس از دیگری . سیاه و دوست داشتنی . پر صدا تر از روزهای دیگر . انگار حرفای ناگفته زیادی برای همه داشتند ! من که باور کردم . دستانم سرد و فشرده تر از قبل . رد می شدم از نگرانی های نزدیک . خودم را به گوشه ای از افکارم پرت می کنم . به انتهای پیاده روی پارک نزدیک می شوم . می گذرم از خاطره های به یادماندنی ام . دوباره باز می گردم ...
+ نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت 16:15 توسط مجذوب |
حرف دل زورقی پر شور ، در تلاطم ناهموار دریایی مغرور ، رو به جلو . در پی جزیره ای نزدیکِ دورافتاده . زورقی که شاید هیچ وقت تصور خواهش بی وقفه دریا را در سر خود نمی پروراند ، ولی هر لحظه بودنِ آن بی انکار بود . سنگینی زورق ، هیچ تاثیری در رها شدن دریا و نامربوط شدن آن جزیره نداشت . زورقی که حتی پوسیدگی تنش ، در راه بس دشوار این جزیره تردیدی در ادامه هدفش نداشت . . . . . من آن زورقم . طالب جزیره ای دورافتاده در آن سوی تو !
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 11:4 توسط مجذوب |
حرف دل تازگی ها ، سادگی های پر زرق و برق اِدراکم را در پس پنجره اتاقم ، کنار آن ساعت قدیمی به ارث رسیده ، کنار آن شمع دانی های خاموش ! جا می گذارم . چند وقتیست هیجان مغزم به مرز ایستایی خویش رسیده است ، نقطه صفر . راحت تر بگویم ، حس پرتنش زای درونم به سردی گرائیده همچون نفس باز ایستاده یک آدمک برفی در غروب سخت زمستانی . او می داند ! او می فهمد ! اوئی که هیچ گاه کنارۀ انتظار من ، درکی از موجودیت آن نداشته . تازگی ها ، انگارهای من نیر نقش یقینی سفت و سخت را بازی می کنند . انگاره هایی که شاید در پس هیچ یک از گوشه های اتاقم هیچ جایی برای گذاشتنشان ندارم . تنها او می داند !
+ نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 13:48 توسط مجذوب |
حرف دل باز در پياده روی شلوغ هر روزه خیابان پائینی ... و باز آن پیرمرد آشنا ، آنی که بساط کفاشی اش را از سر نیاز در کناری پهن کرده بود . از فرط شیک پوشی مردمان ، زانوانش را در آغوش گرفته بود و دستانش بر زیر چانه چروکیده اش خودنمایی می کرد و با نگاهی خسته به انتهای پیاده رو زل زده بود و گاه هم دنباله روی قدم های ریز و درشت آنان بود . تنها کفش های خاکی و مشکوک به پارگی ! می توانست خط ممتد نگاهش را بر درازای پیاده رو به حرکت وا دارد و تا پیچ ناگهانی مسیر همراهی کند . او به من نگاهی نکرد ! آن طرف تر هم جوانکی از فرط فریاد های بی شمار در حراج گذاشتن عینک های آفتابی اش ، با دهانی خشک شده و پیشانی پر عرق . ( به خود می گویم ای جوانک در چه فکری ، این آدمیان خود عینکانی دودی بر چشم دارند ! ، فریادهای تو بی ثمر است ) به راه نزدیک دور شده ام ادامه می دهم ...
+ نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 15:54 توسط مجذوب |
حرف دل سیاهی های مغرب انتظار را در واژه های تسخیر يافته درونم مچاله می کنم تا به آغاز طلوعی دیگر رجعتی دوباره را چشم باشم ! و باز در هیجانِ بازاریِ دنیا به قلبی تا کمر تا شده بر می خورم که تا سپیدی محض برایش راهی نمانده . به تندی از کناره مرطوب مغزم رد می شوم تا به خشکی مهمان شده تفکراتم برسم که باز ، نشانی از گفته های ایمانی ، صداهای لاهوتی ، پروازهای پر شوق پرستوها و درختان پرقامت باغ کناری را در لابه لای جستجوهای خویش شکار کنم ! هیس ... می دانی ... ؟ بیدار شدن او را که می شنوم ، ناگهان کوهی از لبریزی های شاپرک ، قل قل سماور ذغالی مادر بزرگ و خنده های پرمعنی به درونم سرازیر می شوند . و باز دوباره های تو ... به دوباره های تو آویزان می شوم !
+ نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 9:11 توسط مجذوب |
حرف دل صداقتی را می توانم حتی در میان پلک های به هم چسبیده ات بیابم که شاید در میان گفته های روشن آدمکان تاریک هر روزه نتوانم ! اوج شگفتی ام را زمانی می توانی هم ردیف ابرکان خالی بادکرده بیابی که سوسوی چشمان سبر رنگت را روبروی مردمکان انتظار من بگذاری .
+ نوشته شده در شنبه 30 خرداد1388ساعت 8:32 توسط مجذوب |
حرف دل نزدیک پنجره .... همان همیشگیِ همراه ، آن کهربای هندسی ... ( قرب و منزلتش برایم فراتر از یک پنجره است ) . باز مهمان اتاقی هستم ، با قاب های ریز و درشت و بالا و پائینی که فرقی با خاطره های من ندارند ! خاطره هایی که خود را قلاب وار به دیواره استخوانی جمجمه ام آویزان کرده اند ! بر روی مبل چرمی بزرگی جای گرفته ام که انگار در حال بلعیدن منست . و من به ناچار مجبورم به دیوارهای اطرافم خیره شوم و با دستانم همچنان خود را بالا نگه دارم . مدتی گذشت . سوار بر انبوه تفکراتی که هر کدام تنها لحظاتی از ماندنم را در کنارش تداعی می کرد ، مرا به انبوه پر تلاطم امواجی برد که افقی نا معلوم انتظارش را می کشید . زمان را از یاد برده بودم ، نسیمی خنک ، سراسیمه مرا به سویی کشاند . خندیدم از سر نیاز ! صدای به هم خوردنِ یخ هایِ شربتِ همیشگیِ ! توی لیوان ، با هر بار قدم برداشتن آهسته ، روی فرش های دست بافت بوم گلی چیده شده کنار هم ، جورچینی را در ذهنم ترسیم می کرد که انگار نمی خواستم هیچ وقت نزدیکیشان بر هم بریزد ! روبرویم نشست . صورتش تمام لبخند بود . حالت چشمانی که هیچ گاه نمی خواستی بسته بماند ، با هر خنده ای ملیح ، چین ملموسی بر کناره صورتش هویدا می شد که می توانستی بی اختیار آن را جزء زیبائی هایش بدانی . با تعارفی شیرین ، لیوان خنک شده عرق کرده را با یک نفس نوشیدم . ساعت بی قرار ، هجومی دوباره را به عضلات فرمان پذیر من دیکته می کرد . . . . باید بروم ...
+ نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 15:34 توسط مجذوب |
حرف دل پیش خود ، در دلم آرام می گویم ، " تو که نیستی تا نجواهای دل شورگی ام را در کوره راه های ناچاری بشنوی . " سرم را از روی کاغذ بیچاره که با اشک هایم او را محکوم به داشتن ورم هایی دل نشین کرده ام ، بلند می کنم تا باز منحنی های تازه روئیده پیشانی ام را در هوس نگاهی دیگر ، از دید بگذرانم . دوباره سنگینی حرف هایم سرم را روی کاغذ به آهستگی سوق می دهد ...انگار زمانی که سرم را رو به پائین به سمت کاغذ خط چینِ خط خطی شده فرود می آورم ، آن سیمائی که در آئینه روبروئیست ، از خنده های ریز ریز ، دهانش را می گیرد که نکند شاید ! خنده اش مزاحم نوشتنم شود ، سرم را به سمت او می گیرم ولی باز با چشمانی باز و آشنا نگاهم می کند ، باز خیره می شوم به چشم هایش ... از نگاه های او چیزی نمی فهمم .... چرا می فهمم .... ولی طاقت بازگفتن ندارم . او خود همه چیز را می داند . همه چیز . چه خوب می تواند فکرم را بخواند ، فکر کن چه راحت توانستم اشک هایش را در بیاورم . دلم برایش می سوزد ! . . . هیچ می دانی !
+ نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 12:22 توسط مجذوب |
حرف دل - پنجره ای باز و بیرونی روشن . - هوایی باران زده و نمناک . - بوی خوش شکوفه . - نسیمی خنک و پوست نواز . راحتی نشستنم را تماشا می کنم ، به دستانم که محکم دسته صندلی را چسبیده اند . باز از شیشه می گذرم ! و خاطرات بیرونی را در تور افکارم به دام می اندازم و باز می گردم . سرم سنگین شد ! - به صدای تیک تیک ساعت خیره می شوم . - در فکری مطمئن به سر می برم . بدنم سرد می شود . می بندمش زود . به خود می آیم . - پنجره ای بسته و درونی روشن !
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 9:50 توسط مجذوب |