تبليغاتX
:::... باغ مهتاب ...::

:::... باغ مهتاب ...::

" گنهی کردم و دل دادم و عاشق شده ام :: سنگسارم بکنید ای زخدا بی خبران "

حرف دل

مدتيست به همه چيز حساس شده ام و گيرا ! به حدي كه توانسته ام صداي تپش قلبم را حس كنم كه اين لحظه او ! در كدام دستگاه موسيقي به اجرا در آمده ! يا حتي صداي گذر پاورچين زمان را ! سنگيني مداوم گردش خون در رگ هايم ! صحبت آرام مورچگان را با هم !

چه تنم سبك شده است ...

با بي تفاوتي قرص جوشاني را بر حسب سفارش پزشك ، درون ليواني كه آب را تا نيمه بلعيده مي اندازم ، چندي نمي گذرد كه دوباره حس من مي شكفد ...

چه شگفت انگيزست هنگامي كه مي بينم حتي فرصت نفس كشيدن هم به او ! نمي دهد ...چه مي توانم بنامم ستيز قرص و آب !! يا فنا و وصال آن دو ؟؟!!

صاف نگاهشان مي كنم . به بالا و پائين جستن قرص ،‌ چشم دوخته ام . ( چه لذتي دارد ) چه بي تاب است ! وقتي كه در آب انداختمش بي مكث و ترديد ادامه وار به پيش رفت انگار مي دانست به آن چيزي كه انتظارش را مي كشيد ، رسيده . آب را مي بينم كه رنگ خود را باخته ولي صبورانه او را در خود گرفته است ، حتي لحظه اي نمي توانم درك كنم كه ديگر هيچ نشاني از قرص و آب باقي نمانده است ، همه چيز در يك چشم بر هم زدن اتفاق افتاد .‌

آن نمايش پايان يافته بود . همه چيز آرام و تماشائي . من بودم و تنها او !! ذرات ريز حباب فقط تداعي لحظاتي ناب را برايم مجسم ساخته بود . گذر حادثه اي را .

اندكي بعد ليوان سرد شده را بر مي دارم آن را به آرامي به صورتم مي چسبانم . با چشمانم دقيق درون آن را تماشا مي كنم . با دركي وصف نا شدني جرعه اي از آن را مي نوشم چه سخت سرفه ام مي گيرد مثل اينست كه هنوز باور نكرده ام !! ديگر تاب ديدنش را ندارم ...

به حال خود رها مي كنم اش و آرام جسمم را به كنار پنجره اي كه بيرون را به درون فرا مي خواند مي كشانم ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 10:16 توسط مجذوب |


حرف دل

باز خيال پرواز و رفتن به آن سوي نفهميدن را آرزو كرده ام . نيرويي آشنا باز مرا آرام و سبك به بالاترين سطح اين ساختمان بلند !! مي كشاند ، پاهايم چه مشتاقانه به پيش مي روند گويي آن ها هم تاب ماندن را ندارند . پله هاي سنگي را يكي پس از ديگري تنها مي گذارم و آنها را به جذبه زمين نزديك تر مي كنم يك ، دو ، سه ... درب پشت بام نيز به استقبال آمدنم باز شده بود و حتي همه آسمانيان نظاره گر رسيدن بي پُرسش من بودند ! در اين حين باز ستيز عقل و احساس ، دست و دل ، زجه و سكوت ، شكيبائي و غصه ! به سراغم آمد .

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 15:9 توسط مجذوب |


حرف دل

تنها به تنوع موضعي ! براي گذران ناگهاني عمر ، تملق دوربيني را مي كشم كه خود را قرن ديده مي داند . به سه پايه اش دست مي كشم كه توانسته هنوز مقاوم و با صلابت بماند و سنگيني توده اي عظيم از اين خواهش هاي ماندگار ثانيه ها را بر دوش كشد .

به سببي ناچيز به ورق زدن عكس هايي سرگرم مي شوم كه اندازه قدمتشان شايد به دوربين پر ادعا تنه اي بزند !!

بر پيكره هم چنان استوار اتاق نگاهي لمس وار مي اندازم . بوي نمي شيرين ، گذشته هاي دور را برايم تداعي مي كند . شش ضلعي هايي پيچيده ، آئينه كاري هاي لبريز از زيبائي و طراوت ، شيشه هاي رنگي برش خورده ،‌ به اتاقي ديگر مي روم كه تنها ، زيبائي سقف آن توانست براي مدتي دردي را به گردنم ارزاني بخشد ! از فرط هيجان و خستگي ،‌ به روي صندلي لغزاني مي نشينم كه تنها ادعايش سر پا بودن هميشگي اش بود .

به قُطري از گذشته هاي پيشينيانمان مي انديشم كه چگونه خود و ديگران ، آن را به اندازه صفحه كاغذي كم حجم در پيكره شلوغ تاريخ فرو كرده اند و از دور تنها نمايي از اصالت را مي توان در آن ديد و بس . اصالتي تنها خواندني ، بي حسِّ ممكن !

+ نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت 16:17 توسط مجذوب |


حرف دل

تقديم به تو ...

 

صدايت بود پيدا و آن رويت نهان باشد

مرا در پيچش مويت خيال آشنا باشد

خيال عشق تو با من مرا از ريشه ويران كرد

تو مي سازي دل و جانم كه از مهر و صفا باشد

تو گر در خرمن يادم چو گل سر مي نهي با من

زمين را مي شوم مالك كه در نزدت چو دم باشد

غم از دل مي كنم بيرون به يادت برترين منظر

گر از هوشم تو بر گيري سر از مهرت جدا باشد

عبور كاروان از پي مرا از حال تو نگسست

منم مجنون و حال تو چو ليلي بي گمان باشد

شب از نيمه گذشت و باز من رويت نمي بينم

چرا بازم نمي خواني كه جانم در فنا باشد

+ نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 11:57 توسط مجذوب


حرف دل

هجوم انبوه ثانيه هاي باقي مانده در تفكرات استخواني ام ، گويا نويد حادثه اي ديگر را رقم خواهد زد .

مرگ گل برگ هاي اشتياق را در تلاطم موزون نگاهي ديدن تا سرانجام جنبش بي حد حس ملموس خواهش و ماندنيْ محكمْ از پس حدسي به يقين مانده ! و باز هرزگي اعتقاداتت را به سخره گرفتن و باز نگاهي مواج به عبور صامت ثانيه ها .

ديگر چه وقت خيال ... چه وقت ترنم ... چه وقت باران ...

و باز انتظار شقايقي در راه مانده و باز انتظار و باز انتظار ...

+ نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 9:29 توسط مجذوب


حرف دل

عهد كردم كه ديگر در آن مسير قدم مگذارم ولي قسمت چنين شد و باز خاطره هاي گذشته در پيش رويم ورق خورد كه شيريني اش را به تلخي در خويشِ اكنون ، فرو بردم !

آن پياده روي آشنا و هميشگي با سنگ فرش هاي سائيده شده پا خورده اش كه ديدنشان قلبم را به سختي مي فشرد . مي ايستم در كنار سرو مهربان كه راز دار قرار من و تو بود . آن درختي كه هنوز بعد از اين همه سال ، باز لانه آن كلاغ دوست داشتني تو ، بالاي شاخكي به بادي روان ، تلو تلو مي خورد و ديگر هيچ اثري از آن پر صداي ديرين نبود .

پشت به عابران ايستاده ام مثل آن روز ها ( كه تو اين طور خواسته بودي ) . پشت به آن مردم رنگارنگ هر روزه كه تنها تو ميداني به خاطر تو بود ! ايستادنم را مي ستايم تنها براي تو .

ديگر نگران هيچ چيز نخواهم بود ، حتي نمي خواهم به چشمانِ سنگينِ آن مرد مغازه دار روبرو اهميت دهم !

تنها ديدن تو برام كافيست .

به ساعتم نگاه مي كنم . اندكي از وقت قرارمان گذشته . گوش هايم را صداي عبور آب خروشان جوي كنار پياده رو پر كرده . گاه گاه به كاغذ هاي مچاله شده درون آن مي نگرم كه به تندي از پي خروشاني آب به پائين خيابان مي لغزند .

به تو فكر مي كنم ، حتي به آن گلي كه هميشه در دستانت حس وجودت را به عادت برايم بدل ساخته بود .

فكر تو ديگر برايم صداي آدمكان و عبور ممتدشان را كم رنگ و ناچيز كرده بود .

به آرامي به سرو تكيه مي دهم و با او هم كلام مي شوم . باز منتظر مي مانم !! پاهايم را جابجا مي كنم . سنگيني پاهايم دوبرابر شده اند . انگشتانم را در كفش جمع مي كنم . مي خواهم هنوز اميدوارم بمانم . به كوله ام دست مي كشم جاي هديه ام را خالي مي بينم !

كم كم به اين باور نزديك مي شوم كه من ، باز بدون تو سردي دستانم را احساس خواهم كرد .

پسركي آدامس فروش مرا به خود باز مي گرداند و در پي او دختركي گل فروش .

ساعتي سپري شد و نيامدي ! مثل اينست كه در قفسه سينه ام ، جاي قلبي تهيست . اشكي نيست و لبخندي . بادي نيست . برگ هاي درخت هم در حالت سكوت و ايهامي استوار در لابه لاي شاخكانِ بُهت !

روان مي شوم در امتدادِ ادامه خط چين پياده رو ....

+ نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 15:43 توسط مجذوب |


حرف دل

" بيشتر رفتار و اعمال ما آدم ها ، شبيه تئاتريست بي كارگردان و گاه بي تماشاچي كه حتي خود زحمت بازيگري آن را نيز بر دوش مي كشيم !"

تمركزم را گاه ، بالا و پائين شدن هاي هر باره به هم مي ريخت . آن سو عده اي ساكت و خاموش ، عده اي خنده كنان و حيران ! اين نزديك دختري شيون كنان بر روي خاك افتاده و پسري نعره زنان و پيچان ، آن دورتر نيز با دستي بر پيشاني ! دعوايي مصلحتي بر سر سهم الارثي فراموش شده !!

انگشتم را بر لبان خويش مي گذارم . مي خواهم بيشتر نگاه كنم  ....

به گودال هايي مي رسم تاريك و عميق . خودم را به نديدن مي زنم !!

به سنگي مي رسم كه نوشته هايش با گذشته ام الفتي ديرينه دارد !

نام و مستعارش ، بهار و پائيزش ، حتي شعري كه بارها و بارها از زبان شيواي او شنيده بودم .

و تصويري كه حكاك با استادي تمام بر روي سنگ خلق كرده بود و او را هم چو نامش جاويد ساخته بود  .

 نا خودآگاه اشك در چشمانم حلقه بست .

دستانم بوي گلاب مي داد و لباس هايم و .... افکارم  !

دستي را مي فشردم ...

عقب تر ايستادم ... چه اينجا تنگ است !!

+ نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت 16:12 توسط مجذوب |


حرف دل

وقتي ازش خواستم برام از گذشته هاش بگه و از اون روزايي كه براش شده بودند خاطره ، نگاه معني داري بهم كرد و خط نگاهشو از صورتم گذروند و در حالي كه دستامو تو دستاش مي فشرد و اشك چشاي آبيشو پر كرده بود آهي كشيد و گفت : ...

.

- چاك كردن هندونه هاي تو حوض افتاده خنك شده اي كه تنها يكشون مي تونست عده اي صميمي رو ، دور خودش تا نيمه هاي شب جمع كنه !

- شستن دست و صورت آفتاب خورده آقا جون ، توي حوضي كه تنها مونسش يه ماهي بزرگ قرمز بود .

- طعم چيدن بي رياي يك زرد آلوي رسيده از درخت زير گذر بازارچه تا مدت هايي طولاني تو ذهنت  .

- دعواي دو كودك زيبا روي ، سر ظهر ، سر بستني چوبي تا نيمه خورده .

- صدا زدن پير مرد دوره گرد يخ فروش كه به اجبار از فرط خستگي به ديواري گلي تكيه داده بود .

- دويدن كودكان در كوچه هاي پر خم بازارچه تنها به اشتياق چرخيدن فرفركان چوبي در دستانشان .

- كوچ شعف انگيز از چارتاقي ها به سرداب هاي نم گرفته اسرار آميز براي گريختن از گرماي لاعلاج .

- صداي آشناي كمونچه پنبه زني كه چه تابستان هايي رو باهاش خاطره كرده بوديم .

- فراموش نكردن شب هاي تابستون ، بالا پشت بوم ، زير نور مهتاب با دختراي همسايه كناري كه تا صبح برامون تداعي لحظات فراموش ناشدني بود و مي گفتيم از پسراي خوش سيماي حاجي نوروز .

 بعد از مدتي با اشاره اي ، تموم حواسمو به طرف قالي بوم گلي كناريش پرت كرد كه چه آرام و مغرور پهن شده بود و بي انكار پر بود از يادگاري ها و زمزمه هاي مادري مهربان و دختركاني كه تمام تابستانشان را براي خلق آن گذاشته بودند .

.

... ياد اون روزا به خير .

 

+ نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 15:48 توسط مجذوب |


حرف دل

صداي ضرب آهنگ كوبيدن پتك مسگرها بر سر ديگ هاي مسي زير گذر بازارچه ، به آدم سماعي را اجبار مي كرد آن سرش نا پيدا . هيچ رقم نمي شد انكارش كرد ! واي خداي من باز هم بوي نم دالاني تاريك و كوتاه و پر پيچ و خم ، حس " من چشم مي ذارم تو برو قايم شو " درونم جون گرفت . از مغازه عطاري گذشتم كه بوي دارچين و گل گاو زبونش منو ميخكوب كرد . با حالتي خاص نگاهم مي كرد ( مامانم بهم گفت اينو نپوش گوش نكردم ) . خوردن هات داگ ها و پيتزاهاي آن چناني تو رستوران هاي شيك بالاشهر خودمون با تموم مخلفاتش ، نمي تونست جاي تنها يه لحظه لذت فهميدن ديزي تنوري تو اون حموم تاريخي رو بگيره .

فراموش نخواهم كرد كه به من ، شيشه گلاب امسالي رو تعارف كردند !! خاموش گذشتم ....

مسجد آقا بزرگ تلفيقي از هنر و معماري . نهايتي از سادگي استاد كاري چيره دست .

 قدم زدن تو خانه هاي تاريخي آدم را به ياد خان هاي قديم مي انداخت . من ديگر هيچكس را نمي شناختم تا قبل از بيرون آمدن از هر كدامشان ! چه اندازه ضمير من بزرگ شده است .

رفتن به تپه هاي سيَلْكي كه عمر 7 هزار ساله اش پر بود از قدرت ، تجاوز ، زيبايي و مظلوميت .

به سراغ سهراب رفتيم . آرام و موقر . ساكت ايستاديمو هيچ نگفتيم . سكوتي پر از گفتني هاي پائيزي .

به ته سفر نزديك مي شديم . چه اندازه سنگينم من امروز .

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 13:37 توسط مجذوب |


حرف دل

بي خيال هر لذت ديگر !

به تنهايي از سر شوق كودكانه به هر سويي مي دویدم سر به هوا و رها گونه با دستاني تا انتها باز شده ، در ميان علف هایی سبز و تا كمر گره خورده .

بر زمين مي خورم....

آن پائين در ميان انبوهي علف مي مانم ، در ميان آن ها با كفش دوزكي مهربان ، دوست مي شوم ، آن طرف تر هزارپائي مي بينم كه لغزان و تند به پيش مي رود ، جرات خنده به او را ندارم . شاپركي مرا مست گونه باز ، كودكي مي كند بند گسسته . مي دوم با دسته گلي در دست ، هنوز مشامم از شكوفه هاي بهاري خاليست !! مي دوم آن سوتر ، لب جوي آبي ، پاچه هايم را با ولع بالا مي زنم به دنبال ماهي هاي كوچك در جوي مي گردم . دستانم را جمع مي كنم و آبي بي پروا به صورت مي زنم . بالاي درختي تا بالارفته ، سنجابي هوشيار مرا لحظه اي تماشا مي كند مي فهمم در او چه مي گذرد!! بر روي چينه اي استوار ، مي نشينم و خود را كمي بالا حس مي كنم .

فكر مي كنم به خود و كمي هم به گذشته هايم وَِر مي روم .

مهلتي ديگر نيست . تا فرصتي باقيست نفسي بايد .

مي دوم تا ته دشت تا ته سبزه هاي سكوت تا ته وجوديت فراموش شده ام...

هنوز اميد باقيست .  

+ نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 16:19 توسط مجذوب |